جوجو اوچولو

به نام خالق نیلوفران رها شده در آب..

پاتریشیا دخترک یازده ساله که همیشه به خاطر زیبا بودن از سایر دوستانش غم فقیر بودن خوانواده اش را فراموش می کرد آن روز از همه خوشحال تر بود،در حقیقت از دیشب که همراه مادرش از منزل یکی از اعیان و اشراف به خانه بر می گشت از شادی در پوست خود نمی گنجید،همان موقع که لوسانو دختر دوازده ساله ی خانم اونتی موقع بیرئن آمدن پاتریشیا و مادرش رو به مادر خود کرد و گفت: مامی من می خوام واسه جشن تولدم که فردا شب برگزار می کنیم پاتریشیا را هم دعوت کنیم...او دوست من است....خانم اونتی اگر چه هرگز دلش نمی خواست فرزندش با بچه ای از خانواده ی فقیر دوست باشد،اما در این مورد اعتراضی نکرد ،مادر پاتریشیا سالها بود که هفته ای یک بار به خانه آنها می آمد و برایشان کار می کرد.خانم اونتی حتی پاتریشیا را هم مه گاهی اوقات برای کمک به مادرش می آمد-و در همین رفتو آمد ها با لوسیانو دوست شده بود- دوستع داشت و به همین خاطر با درخواست دخترش موافقت کرد...

یک ساعت مانده بود به شروع جشن،مادر بهترین لباس دخترش را اتو کرد و موقع رفتن گفت:دخترم یادت باشه که تو به مهمونی آدم حسابی ها دعوت شدی لااقل امشبر دختر یک خانواده ی فقیر نیستی تو امروز در آن خانه بر خلاف همیشه یک کارگر نظافت چی نیستی بلکه یک مهمان محترم هستی پس لزومی نداره آنجا کار کنی!

پاتریشیا خندید و رفت اما در دلش گفت:مادر چه حرفهایی می زند،چه اشکالی داره که من به خانم اونتی کمک کنم؟ این طوری بود که به مجلس جشن رسید....

دخترک مانند نگین میان مهمانها می درخشید،حتی لوسیانو از او به عنوان بهترین دوستش یاد کرد. اما پاتریشیا هر از گاهی به خانم اونتی کمک می کرد. تا بالاخره جشن تمام شد و خانم اونتی به سراغ بچه ها آمد تا تا طبق معمول به هر کودک یک کادو بدهد(یک رسم آرژانتینیست که کسانیکه به تولد دعوت می شوند هم کادو می گیرند)به پسر ها ماشین و به دختر ها عروسک داد.اما نوبت که به پاتریشیا رسید؛خانم اونتی به جای اینکه دست داخل کیسه کادو ها کند،ناگهان از داخل جیبش یک اسکناس در آورد و بدون توجه به چشمان دخترک ،پول را به طرفش گرفت و گفت:بیا عزیزم... تو امروز خیلی زحمت کشیدی ...بیا تعارف نکن..این پول حق توست... تمتم مهمانانی که تا آن لحظه مشغول تعریف و تمجید از آن دختر زیبا بودند،ناگهان زدند زیر خنده!

پاتریشیا..اما شکست،به لوسیانو نگاهی انداخت و خرد شد.بعد بی هیچ حرف اضافه ای از خانه زد بیرون...او تازه معنی حرف مادرش را می فهمید!

 

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٦/٢۱ساعت ٩:٤٥ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

دیروز رفته بودم کتاب فروشی که یکدفعه یه کتاب صورتی رنگ توجهمو جلب کرد. اسمش عشق بود. بازش کردم دیدم نوشته:بخش اول:صداقت...

....................................................................................

تو مثل اون گل سرخی که گذاشتم لای دفتر، مثل تقدیر ،مثل قسمت،مثل الماسی که هیچکس واسه اون نذاشته قیمت

...................................................................................

سهم هرکسی که باشی خوش به حال روزگارش، آخه پاییز و زمستونش میشه رنگ بهارش

...................................................................................

ببین که چشم عاشق،داره ستاره می شماره

به انتظار چشمات ، هر شب داره می باره

می خواد که فریاد بزنه که دل چه بی قراره،نمیتونه،نمیشه

آخه عشق که صدا نداره..

....................................................................................

کبوترم لانه ی من بام توست،کجا روم؟مرغ دلم رام توست،پادشه کشور عشقم ولی ،نگین انگشتری ام نام توست

...................................................................................

بیب بیب بیب.....فکر کردی بوقه؟ نه بابا! می خواستم بگم: بی برو برگرد دوست دارم!

...................................................................................

اتل متل ستاره،گلم دوسم نداره،نه اس ام اس نه یه زنگ،دلم شده براش تنگ

..................................................................................

اگه ٨ لایه ایزوگامت کنن.... باز هم معرفت ازت چکه می کنه!

..................................................................................

داستان زندگی من قصه ایست که متن آن وجود توست و پایانش نبود تو..

..................................................................................

قلب مهربانت مثلثی را می ماند در دریای عشق

مرا در خود کشیدی برمودای من!

.................................................................................

کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت، بهونه ای نیست برای از یاد بردنت.

.................................................................................

صبح که چشماتو باز می کنی ،بدون دیشب یه نفر به شوق دیدن تو چشماشو بسته..

.................................................................................

عشق یعنی اینکه وقتی می خوای برسونیش،رادیو پیام رو روشن کنی و ببینی کدوم مسیر پر ترافیک تره!

.................................................................................

قشنگترین لحظه هایم را با سخت ترین دقایقت عوض می کنم تا بدانی عاشق ترین پروانه ات بودم و مجنون ترین دیوانه ات هستم.

..................................................................................

داش سام علیک!

با اجازت روغن ماشینتو خالی کردم به جاش خون جیگرمو ریختم تا هر وقت استارت زدی به عشقت بسوزم!

ذت زیاد....

.................................................................................

شب که میاد یواش یواش با چشمک ستاره هاش

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟

................................................................................

دلم برای دیدنت چه شاعرانه لک زده

بلور قلب کوچکم ز دوریت ترک زده

.................................................................................

عشق آلوچه نیست که بهش نمک بزنی ،غذا نیست که بهش ناخونک بزنی،رفیق نیست که بهش کلک بزنی ،عشق مقدسه،باید جلوش زانو بزنی..

..............................................................................

من چه کنم خیال تو منو رها نمی کنه

اما دلت به وعده هاش یه کم وفا نمی کنه

من ندیدم کسی رو که مثل تو موندگار باشه

آدم خودش رو که تو دل اینجوری جا نمی کنه

.................................................................................

همه ی این اس ام اس ها تقدیم به عشقمقلب

یادت نره نظر بدی!!!چشمک

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

یک پیرمرد بازنشسته خانه جدیدی در نزدیکی یک دبیرستان خرید. یکی دو هفته اول همه چیزبه خوبی و آرامش پیش می رفت تا اینکه مدرسه ها باز شد. در اولین روز مدرسه، پس از تعطیلی کلاسها سه تا پسربچه در خیابان راه افتادند و در حالی که بلندبلند با هم حرف می زدندو هر چیزی که در خیابان بود را شوت می کردند و سرو صداهای عجیبی راه می انداختند. این کار هرروز تکرار می شد و آسهیش پیرمرد مختل شده بود.این بود که تصمیم گرفت کاری بکند.روز بعد که مدرسه تعطیل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا زد و به آنها گفت:بچه ها شما خیلی با مزه هستیدو من از این که می بینم شما اینقدر نشاط جوانی داریدخیلی حوشحالم.من هم که به سن شما بودم همین کار را می کردم. حالا می خواهم لطفی در حق من بکنید . من روزی ١٠٠٠ تومن به هرکدام از شما می دهم که بیایید اینجا و همین کارهارو بکنید.

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آنکه چند روز بعد پیرمرد دوباره به سراغشان آمد گفت: ببینید بچه ها متاسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگی من اشتباه شده و من نمی تونم روزی ١٠٠ تومن بیشتر بتون بدم .از نظر شما اشکالی نداره؟

بچه ها گفتند:فقط ١٠٠ تومن؟اگر فکر می کنی ما به خاطر روزی فقط ١٠٠ تومن حاضریم اینهمه بطری نوشابه  وچیزهای دیگر رو شوت کنیم کور خوندی ما نیستیم..و از آن پس پیرمرد با  آرامش در خانه جدیدش به زندگی ادامه داد..

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

تنها نجات یافته ی کشتی  به ساحل جزیره ی دور افتاده ای افتاده بود. او هر روز به امید گشتی نجات،ساحل را و افق را به تماشا می نشست،سرانجام خسته و نا امید ،از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خاطرات مصون بداردو در آن بیاساید.

اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود صاعقه ای زد و کلبه اشآتش گرفت و سوخت.از شدت خشم و اندوه رو به آسمان فریاد زد:خدایا چه طور راضی رشدی با من چنین کاری کنی  و به گریه فرو افتاد.

صبح روز بعدبا صدای بوق کشتی ای که به سمت ساحل نزدیک می شد از خواب پرید کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهند،مرد خسته و حیران بود...  نجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۸/٦/۱٥ساعت ٩:۱٦ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

پسر به دختر گفت: اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم. تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد... حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش می گفت:می دونی که من هیچوقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی وبه خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی.. شاید من دیگه هیچ وقت زنده نبشم..آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید..

چشمانش را که باز کرد دکتر بالای سرش بود..به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشیدپیوند قلبتان با موفقیت انجام شده شما باید استراحت کنید در ضمن این نامه هم برای شماست.! دختر نامه رو برداشت اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد بازش کرد... درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الآن که این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم اگر بیام هرگز نمی ذاری که قلبمو بهت بدم. پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه(عاشقتم تا بی نهایت)

دختر نمی توانست باور کند که اون این کارو کرده باشه ... دختر آرام اسم پسر را صدا زد و قطره های اشک رو صورتش جاری شد..و به خودش گفت: چرا هیچ وقت حرفاشو باور نکردم..!!

نظر یادت نره!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

***روزی فرشتگان از خدا پرسیدند:بار خدایا تو که بشر را انقدر دوست داری غم را چرا آفریدی؟

خداوند گفت:غم را به خاطر خودم آفریدم چون این مخلوق من که خوب می شناسمش تا غمگین نباشد به یاد خالق نمی افتد.

***در هر پله ای که باشی خدا یک پله از تو بالاتر است، نه به خاطر اینکه خداست..،بلکه به خاطر اینکه دستت رو بگیره. همیشه با خدا باش...

***انقدر نگو با گذشت کردن کوچک می شوم،اگر کسی با گذشت کوچک می شد، خداوند انقدر بزرگ نبود.

***در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودن است.

***از نردبان یالا می روی تا دستت به خدا برسه، غافل از اینکه خدا پایه نردبان رانگه داشته..

***تو بهترین عکس خدا بر روی زمینی... وقتی که به خدا لبخند می زنی...

***زیبا ترین عکس ها در تاریک ترین مکان ها ظاهر می شوند، پس هر وقت به نقطه ی تاریک زندگیت رسیدی تا میتونی زیبا بخند چون خدا می خواهد از تو یک عکس زیبا بسازه...

*** دکتر شریعتی: من ترجیح می دهم که بر روی دوچرخه ام به خدا فکر کنم تا اینکه در مسجد به دوچرخه ام بیندیشم...

نظر بدید.....

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۸/٦/۱٠ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |

هر شب وقتی تنها می شم

حس میکنم پیش منی

دوباره گریم می گیره

انگار در آغوش منی

روم نمیشه نگات کنم

وقتی که اشک تو چشمامه

با اینکه نیستی پیش من

انگار دستات تو دستامهگریه

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط نیوشا نظرات () |

پرسید به خاطر کی زنده هستی؟ با این که دوست داشتم با تمام وجود داد بزنم به خاطر تو... گفتم به خاطر هیچ کس. پرسید:پس به خاطر چی زنده هستی؟ با اینکه دلم می خواست داد بزنم به خاطر دل تو... با بی حوصلگی گفتم به خاطر هیچ چیز.پرسیدم:تو بخاطر چی زنده هستی؟در حالیکه اشک توی چشاش جمع شده بودگفت:بخاطر کسی که بخاطر هیچ چیز زندست!!

نظرنظر نظر نظر

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیوشا نظرات () |

به نام ستاره ی شب تاریکم

یک شب خوب تو آسمون                                     یک ستاره چشمک زنون

خندید و گفت کنارتم                                              تا آخرش تا پای جون

ستاره ی قشنگی بود                                          آروم و ناز ومهربون

ستاره شد عشق منو                                          منم شدم عاشق اون

اما زیاد طول نکشید                                             عشق منو ستاره جون

ماهه اومد ستاره رو                                            دزدید و برد نا مهربون

ستاره رفت با رفتنش                                         منم شدم بی هم زبون

حالا شبا به یاد اون                                             چشم می ذوزم به آسمون

نظر فراموش نشه!!!

نوشته شده در شنبه ۱۳۸۸/٦/٧ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ توسط نیوشا نظرات () |

معنی دوست: (د): داشتن تو،حتی برای لحظه ای،به تمام عمر بی کسی ام می ارزد. هم چون دیوانه ای که لحظه ای داشتن را در تمام رویا هایش باور میکند.

(و): وابسته ی تپش های قلب عاشقت هستم که به روح ساکن من حیات می بخشد.

(س):سرسپرده ی برق نگاه توام در لحظه ای که مرا در آغوش گرمت میهمان کنی.

(ت): تک ستارهی شبهای بی فانوسم شدی روزیکه از خدا تکه ای نور طلب کردم.....

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۸/٦/٥ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط نیوشا نظرات () |


Design By : Night Skin